فرازهایی از کتاب حماسه حسینی (قسمت بیست و نهم)
* . . . دو مفسده موجود در بیعت با یزید:
۱. تثبیت خلافت موروثی: همه شنیدهایم که معاویه بن ابی سفیان با چه وضعی به حکومت و خلافت رسید. . . . تا زمان معاویه مسأله حکومت و خلافت یک مسأله موروثی نبود، مسألهای بود که درباره آن تنها دو طرز فکر وجود داشت: یک طرز فکر این بود که خلافت فقط و فقط شایسته کسی است که پیغمبر به امر خدا او را منصوب کرده باشد و فکر دیگر این بود که مردم حق دارند خلیفهای برای خودشان انتخاب کنند . . .
اما تصمیم معاویه از همان روزهای اول این بود که . . . نگذارد خلافت از خاندانش خارج شود و به قول مورخین کاری کند که خلافت را به شکل سلطنت درآورد . . .
آن طوری که مورخین نوشتهاند کسی که او را به این کار تشجیع کرد و مطمئن ساخت که این کار عملی است، مغیره بن شعبه بود، آنهم به خاطر طمعی که به حکومت کوفه بسته بود. قبلا حاکم و والی کوفه بود. از اینکه معاویه او را معزول کرده بود، ناراحت بود . . . به شام رفت و به یزید بن معاویه گفت: نمیدانم چرا معاویه درباره تو کوتاهی میکند، دیگر معطل چیست؟ چرا تو را به عنوان جانشین خودش به مردم معرفی نمیکند؟ . . . فکر میکنید مردم کجا عمل نخواهند کرد؟ . . . از همه جا مهمتر و خطرناکتر عراق (کوفه) است، این هم به عهده من . . .
معاویه هنگام مردن، سخت نگران وضع پسرش یزید بود و نصایحی به او کرد . . .
مخصوصا دستور داد با امام حسین علیهالسلام با رفق و نرمی زیادی رفتار کند. او فرزند پیغمبر است، مکانت عظیمی در میان مسلمین دارد و بترس از اینکه با حسین بن علی با خشونت رفتار کنی.
معاویه کاملا پیش بینی میکرد . . . معاویه مرد بسیار زیرکی بود، پیش بینیهای او مانند پیش بینیهای هر سیاستمدار دیگری غالبا خوب از آب درمیآمد . . .
برعکس، یزید اولا جوان بود و ثانیا مردی بود که از اول در زی بزرگزادگی و اشرافزادگی و شاهزادگی بزرگ شده بود، با لهو و لعب انس فراوانی داشت . . .
کاری کرد که در درجه اول به زیان خاندان ابوسفیان تمام شد و این خاندان بیش از همه در این قضیه باخت . . .
۲. شخصیت خاص یزید
مفسده دوم مربوط به شخصیت خاص یزید بود . . .
او نه تنها مرد فاسق و فاجری بود بلکه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شایستگی سیاسی هم نداشت.
معاویه و بسیاری از خلفای آل عباس هم مردمان فاسق و فاجری بودند، ولی . . . این را درک میکردند که اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود . . . اولین روزی که احساس کنند که خلیفه خود بر ضد اسلام است، اعلام استقلال میکنند . . .
ولی یزید بن معاویه این شعور را هم نداشت. آدم متهتکی بود، آدم هتاکی بود، خوشش میآمد به مردم و اسلام بیاعتنایی کند، حدود اسلامی را بشکند . . .
تمام مورخین معتبر نوشتهاند که این مرد، میمون باز و یوزباز بود. میمونی داشت که به آن کنیه «اباقیس» داده بود و او را خیلی دوست میداشت. چون مادرش زن بادیه نشین بود و خودش هم در بادیه بزرگ شده بود، اخلاق بادیه نشینی داشت، با سگ و یوز و میمون انس و علاقه بالخصوصی داشت . . . «و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید» . . . برای چنین شخصی از امام حسین علیهالسلام بیعت میخواهند! . . .
حال در مقابل این تقاضا، در مقابل این عامل، امام چه وظیفهای دارند؟ . . . اگر بیعت نکنید کشته میشوید! من حاضرم کشته شوم ولی بیعت نکنم. در اینجا جواب امام فقط یک «نه» است . . .
عبدالله بن زبیر هم نزد ایشان بود. مأمور حاکم از هر دو دعوت کرد نزد حاکم بروند . . .
عبدالله بن زبیر گفت: در این موقع که حاکم ما را خواسته است، شما چه حدس میزنید؟ امام فرمود: «اظن ان طاغیتهم قد هلک» فکر میکنم فرعون اینها تلف شده و ما را برای بیعت میخواهد. عبدالله بن زبیر گفت: خوب حدس زدید . . .
عبدالله بن زبیر شبانه از بیراهه به مکه فرار کرد و در آنجا متحصن شد. امام علیهالسلام [نزد حاکم مدینه] رفت . . . امام فرمود: . . . بیعت من در این اتاق خلوت که ما سه نفر بیشتر نیستیم، برای شما چه فایدهای دارد؟ حاکم گفت: راست میگوید، باشد برای بعد. امام فرمود: من باید بروم. حاکم گفت: بسیار خوب، تشریف ببرید. مروان حکم گفت: چه میگویی؟! . . . امام گریبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محکم به زمین کوبید . . .